دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آن ها را آشکار می کند.(آنتوان چخوف)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
خانه » فیلم و سریال » زیباترین اشعار عارفانه پارسی | jahanehonar.ir
زیباترین اشعار عارفانه پارسی | jahanehonar.ir

زیباترین اشعار عارفانه پارسی | jahanehonar.ir

دنيا هنر:

زیباترین اشعار عارفانه پارسی | jahanehonar.ir

اشعار عارفانه در مورد سیر و سلوک شاعر و تلاش او برای رسیدن به معشوق حقیقی سروده شده اند. برگزیده ای از اشعار عارفانه ادبیات فارسی را بخوانید.

شعرهای عارفانه اشعاری
هستند که شاعران عارف برای بیان معانی عرفانی کنار زبان رمز و اشاره به سبک ویژه در قالب‌های
شعری – بخصوص غزل – ارائه می‌کنند
. این
نوع اشعار از
اشارات عرفانی و سیروسلوک
برای رسیدن به معشوق حقیقی یعنی خداوند مملو
اند.

شاعرانی چون سنایی، عطار،
مولوی و حافظ
دارای چنین سبک شعری هستند و در اشعار سعدی نیز شیوه عرفانی یافت می‌شود.
در مطلب پیش رو اشعار عارفانه شاعران معروف ایران را بخوانید.

خوشنویسی دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند حافظ

اشعار عارفانه حافظ

دوش وقت سحر از غصه نجاتم
دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم
دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم
کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری مي باشد و چه فرخنده
شبی

آن شب قدر که این تازه براتم
دادند

بعد از این روی من و آینه
وصف جمال

که در آن جا خبر و اخبار از جلوه ذاتم
دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل
چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم
دادند

هاتف آن وقت به من مژده این
دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم
دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم
می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم
دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان
مي باشد

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

***

سال‌ها دل طلب جام جم از ما
می‌نمود

وان چه خود داشت ز بیگانه
تمنا می‌نمود

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون
اند

طلب از گمشدگان لب دریا می‌نمود

مشکل خویش بر پیر مغان بردم
دوش

کو به تأیید نظر حل معما می‌نمود

دیدمش خرم و خندان قدح باده
به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا
می‌نمود

گفتم این جام دنيا بین به
تو کی داد حکیم

مي گويند آن وقت که این گنبد مینا
می‌نمود

بی دلی در همه احوال خدا کنار
او مي باشد

او نمی‌دیدش و از دور خدا
را می‌نمود

این همه شعبده خویش که می‌نمود
این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌نمود

مي گويند آن یار کز او گشت سر دار
بلند

جرمش این مي باشد که اسرار هویدا
می‌نمود

فیض روح القدس ار باز مدد
فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا
می‌نمود

گفتمش سلسله زلف بتان از پی
چیست

مي گويند حافظ گله‌ای از دل شیدا
می‌نمود

***

حجاب هنرمند جان می‌شود غبار
تنم

خوشا دمی که از آن هنرمند پرده
برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش
الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ
آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا
رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار
خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم
قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند
تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون
شمع

که سوزهاست نهانی داخل پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او
بردار

که کنار وجود تو کس نشنود ز
من که منم

***

در وفای دوست داشتن تو مشهور خوبانم
چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم
چو شمع

وقت و شب خوابم نمی‌آید به
چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم
چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده
نمودند

همچنان در آتش مهر تو سوزانم
چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی
گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم
چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم
توست

این دل زار نزار اشک بارانم
چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی
فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم
چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم
چون شب اند

کنار کمال دوست داشتن تو در عین نقصانم
چو شمع

کوه صبرم نرم نمودند چون موم در
دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم
چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست کنار
دیدار تو

هنرمند بنما دلبرا تا جان برافشانم
چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود
ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم
چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در
سر گرديد

آتش دل کی به آب دیده بنشانم
چو شمع

عکس وقت نوشته تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و دنيا را مولانا

اشعار عارفانه مولانا

تو مرا جان و جهانی چه کنم
جان و دنيا را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود
و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم
دور وقت را

ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم

نه نهانم نه بدیدم چه کنم
کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق
ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم
تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم
آب چه جویم

چه توان مي گويند چه گویم صفت این
جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار
کهی را

چو مرا گرگ شبان نمودند چه کشم
ناز شبان را

چه خوشی دوست داشتن چه مستی چو قدح
بر کف دستی

خنک آن جا که نشستی خنک آن
دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر
قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی چه کرد
نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق

چو به سر باید رفتن چه کنم
پای دوان را

به سلاح احد تو ره ما را بزدی
تو

همه رختم ستدی تو چه دهم باج
ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره
پیچان

دل من نمودند سبک ای جان بده آن
رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر دوست داشتن
و ولا را

منگر جور و جفا را بنگر صد
نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد
طرب کن

هم از این خوب طلب کن فرج
و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین
گوشه گران را

بشنو راه دهان را مگشا راه
دهان را

***

من از کجا پند از کجا باده
بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را برریز
بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر
عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر
پنهان ساقیا

نانی بده نان خواره را آن
طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان
ساقیا

ای جان جان جان جان ما نامدیم
از بهر نان

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان
ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه
آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده رو سوی
مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از
کجا شرم از کجا

ور شرم داری یک قدح بر شرم
افشان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن
شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود پیش آی
خندان ساقیا

***

بیا بیا دلدار من دلدار من

درآ درآ در کار من در کار
من

تویی تویی گلزار من گلزار
من

بگو بگو اسرار من اسرار من

بیا بیا درویش من درویش من

مرو مرو از پیش من از پیش
من

تویی تویی هم کیش من هم کیش
من

تویی تویی هم خویش من هم خویش
من

هر جا روم کنار من روی کنار من
روی

هر منزلی ماه عزا شوی ماه عزا شوی

وقت و شبم مونس تویی مونس
تویی

دام مرا خوش آهویی خوش آهویی

ای شمع من بس روشنی بس روشنی

در خانه‌ام چون روزنی چون
روزنی

تیر بلا چون دررسد چون دررسد

هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی

صبر مرا برهم زدی برهم زدی

عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی

دل را کجا پنهان کنم

در دلبری تو بی‌حدی تو بی‌حدی

ای فخر من سلطان من سلطان
من

فرمان ده و خاقان من خاقان
من

چون سوی من میلی کنی میلی
کنی

روشن شود چشمان من چشمان من

تصویر ای جان جان جانم تو جان جان جانی عطار

اشعار عارفانه عطار

ای جان جان جانم تو جان جان
جانی

بیرون ز جان جان چیست آنی
و بیش از آنی

پی می‌برد به چیزی جانم ولی
نه چیزی

تو آنی و نه آنی یا جانی و
نه جانی

بس کز همه جهانت جستم به قدر
طاقت

اکنون نگاه کردم تو خود همه
جهانی

گنج نهانی منتها چندین طلسم
داری

هرگز کسی ندانست گنجی بدین
نهانی

نی نی که عقل و جانم حیران
شدند و واله

تا چون نهفته ماند چیزی بدین
عیانی

چیزی که از رگ من خون می‌چکید
کردم

فانی شدم کنون من باقی دگر
تو دانی

کردم محاسن خود دستار خوان
راهت

تا بو که از ره خود گردی برو
فشانی

در چار میخ دنیا مضطر بمانده‌ام
من

گر وارهانی از خود دانم که
می‌توانی

عطار بی نشان نمودند از خویشتن
بکلی

بویی فرست او را از کنه بی
نشانی

***

چون نیست هیچ مردی در دوست داشتن
یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار
ما را

جایی که جان مردان خواهد مي باشد چو
گوی گردان

آن نیست جای رندان کنار آن چکار
ما را

گر ساقیان معنی کنار زاهدان
نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار
ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان
را

شادیش مصلحان را غم یادگار
ما را

ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی

کز هرچه مي باشد در ما برداشت
یار ما را

آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت

کای خسته چون بیابی اندوه
زار ما را

عطار اندرین ره اندوهگین فروشد

زیرا که او تمام اند انده
گسار ما را

***

چون تو جانان منی جان بی تو
خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس کنار
تو همدم کی شود

گر جمال جانفزای خویش بنمایی
به ما

جان ما گر در فزاید حسن تو
کم کی شود

دل ز من بردی و پرسیدی که
دل گم کرده‌ای

این چنین طراریت کنار من مسلم
کی شود

عهد کردی تا من دلخسته را
مرهم کنی

چون تو گویی یا کنی این عهد
محکم کی شود

چون مرا دلخستگی از آرزوی
روی توست

این چنین دل خستگی زایل به
مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو
حلقه بر درم

تا تو از در در نیایی از دلم
غم کی شود

خلوتی می‌بایدم کنار تو زهی
کار کمال

ذره‌ای هم‌خلوت خورشید عالم
کی شود

نیستی عطار انسان او که هر تر
دامنی

گر به میدان لاشه تازد رخش
رستم کی شود

***

دنيا جمله تویی تو در دنيا
نه

همه عالم تویی تو در میان
نه

چه دریایی اند این دریای پر
موج

همه در وی گم و از وی نشان
نه

چه راه اند این نه سر پیدا
و نه پای

ولیکن راه محو و کاروان نه

خیالی و سرابی می‌نماید

چو بوقلمون هویدا و نهان نه

همه تا بنگری ناچیز گردد

همه چیزی چنین و آن چنان نه

عجب کاری اند کار سر معشوق

دنيا از وی پر و او در دنيا
نه

همه دل پر ازو و دل درو محو

نشسته در میان جان و جان نه

اگر ظاهر شود مویی جز او نی

وگر باطن مي باشد مویی عیان نه

عجب سری که یک یک ذره آن اند

چه می‌گویم همین اند و همان
نه

دلی دارم درو صد عالم اسرار

ولیکن شرح یک سر را زبان نه

چنین جایی فرید آخر چه گوید

زبان گنگ و سخن قطع و بیان
نه

عکس وقت نوشته سیمرغ دوست داشتن را دل من آشیانه مي باشد سنایی

اشعار عارفانه سنایی

کنار او دلم به مهر و مودت یگانه
مي باشد

سیمرغ دوست داشتن را دل من آشیانه
مي باشد

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه
مي باشد

عرش مجید جاه مرا آستانه مي باشد

در راه من نهاد نهان دام مکر
خویش

آدم میان حلقهٔ آن دام دانه
مي باشد

می‌خواست تا نشانهٔ لعنت کرد
مرا

نمود آنچه خواست آدم خاکی بهانه
مي باشد

بودم معلم ملکوت اندر آسمان

امید من به خلد برین جاودانه
مي باشد

هفصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام

وز طاعتم هزار هزاران خزانه
مي باشد

در لوح خوانده‌ام که یکی لعنتی
شود

بودم گمان به هر کس و بر خود
گمان نبود

آدم ز خاک مي باشد من از نور پاک
او

گفتم یگانه من بوم و او یگانه
مي باشد

گفتند مالکان که نکردی تو
سجده‌ای

چون کردمی که کنار منش این در
میانه مي باشد

جانا بیا و تکیه به طاعات
خود مکن

کاین بیت بهر بینش اهل زمانه
مي باشد

دانستم عاقبت که به ما از
قضا رسید

صد چشمه آن وقت زد و چشمم
روانه مي باشد

ای عاقلان دوست داشتن مرا هم گناه
نیست

ره یافتن به جانبشان بی رضا
نبود

***

دارم سر خاک پایت ای دوست

آیم به در سرایت ای دوست

آنها که به حسن سرفرازند

نازند به خاکپایت ای دوست

چون رای تو هست کشتن من

راضی شده‌ام برایت ای دوست

خون نیز ترا مباح کردم

دیگر چکنم به جایت ای دوست

دانی نتوان کشید ازین بیش

بار ستم جفایت ای دوست

***

چون درد عاشقی به دنيا هیچ
درد نیست

تا درد عاشقی نچشد انسان انسان
نیست

آغاز دوست داشتن یک نظرش کنار حلاوتست

انجام دوست داشتن جز غم و جز آه سرد
نیست

دوست داشتن آتشی ست در دل و آبی ست
در دو چشم

کنار هر که دوست داشتن جفت ست زین هر
دو فرد نیست

شهدیست کنار شرنگ و نشاطی‌ست
کنار تعب

داروی دردناکست آنرا که درد
نیست

آنکس که دوست داشتن بازد و دنيا بازد
و دنيا

بنمای عاشقی که رخ از دوست داشتن
زرد نیست

***

آن جام لبالب کن و بردار مرا
ده

اندک تو خور ای ساقی و بسیار
مرا ده

هرکس که نیاید به خرابات و
کرد کبر

او را بر خود بار مده بار
مرا ده

مسجد به تو بخشیدم میخانه
مرا بخش

تسبیح ترا دادم و زنار مرا
ده

ای آنکه سر رندی و قلاشی داری

پس انسان منی دست دگر بار مرا
ده

ای زاهد ابدال چو کردار برد
می

سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا
ده

***

ساقیا برخیز و می در جام کن

در خرابات خراب آرام کن

آتش ناپاکی اندر چرخ بانو

خاک تیره بر سر ایام کن

صحبت زنار بندان پیشه‌گیر

خدمت جمشید آذرفام کن

کنار مغان اندر سفالی باده خور

دست کنار زردشتیان در جام کن

چون ترا گردون گردان رام نمود

مرکب ناراستی را رام کن

نام رندی بر تن خود کن درست

خویشتن را لاابالی نام کن

خویشتن را گر همی بایدت کام

چون سنایی مفلس خودکام کن

پوستر به دنيا خرم از آنم که دنيا خرم ازوست سعدی

اشعار عارفانه سعدی

به دنيا خرم از آنم که دنيا
خرم ازوست

عاشقم بر همه عالم که همه
عالم ازوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی
صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی کاین
دم ازوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را
حاصل

آنچه در سر سویدای بنی‌آدم
ازوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد
ساقیست

به ارادت ببرم درد که درمان
هم ازوست

زخم خونینم اگر به نشود به
خواهد مي باشد

خنک آن زخم که هر لحظه مرا
مرهم ازوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت
داشته باشد

ساقیا باده بده شادی آن کاین
غم ازوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست

که برین در همه را پشت عبادت
خم ازوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ
عمر

دل قوی دار که بنیاد بقا محکم
ازوست

***

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق اند در جدایی و جور اند
در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم
از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست کنار تو که گر خلق
روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر
آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل دوست داشتن
من

از خاک بیشتر نه که از خاک
کمتریم

ما کنار توایم و کنار تو نه‌ایم
اینت بلعجب

در حلقه‌ایم کنار تو و چون حلقه
بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو
ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن اند شکایت کجا
بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای
کس

آن می‌برد که ما به کمند وی
اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه
کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید
لاغریم

***

بنده‌ام گر به لطف می‌خوانی

حاکمی گر به قهر می‌رانی

کس نشاید که بر تو بگزینند

که تو صورت به کس نمی‌مانی

ندهیمت به هر که در عالم

ور تو ما را به هیچ نستانی

گفتم این درد دوست داشتن پنهان را

به تو گویم که هم تو درمانی

بازگفتم چه حاجتست به قول

که تو خود در دلی و می‌دانی

نفس را عقل تربیت می‌نمود

کز طبیعت عنان بگردانی

دوست داشتن دانی چه مي گويند تقوا را

پنجه کنار ما مکن که نتوانی

چه خبر و اخبار داشته باشد از حقیقت دوست داشتن

پای بند هوای نفسانی

خودپرستان نظر به شخص کنند

پاک بینان به صنع ربانی

شب قدری مي باشد که دست دهد

عارفان را سماع روحانی

رقص وقتی مسلمت خواهد مي باشد

کستین بر دو عالم افشانی

قصه دوست داشتن را نهایت نیست

صبر پیدا و درد پنهانی

سعدیا دیگر این حدیث مگوی

تا نگویند قصه می‌خوانی

***************

شعری عارفانه از شهریار

خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی

ای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی

سرفرازی جاوید در کلاه درویشی
اند

تا فرو نیارد کس سر به تاج
سلطانی

تا به کوی میخانه ایستاده
ام دربان

همتم نمیگیرد شاه را به دربانی

تا کران این بازار بررسي جان
به کف رفتم

شادیش گران دیدم اندهش به
ارزانی

هر خرابه خود قصریست یادگار
صد خاقان

چون مدائنش بشنو خطبه‌های
خاقانی

عقده سرشک ای گل بازکن چو
بارانم

چند گو بگیرد دل در هوای بارانی

از غبار امکانت چشمه بقا زاید

گر به اشک شوق ای دل این غبار
بنشانی

برشدن ز چاه شب از چراغ ماه
آموز

تا به خنده در آفاق گل به
دامن افشانی

شمع اشکبارم داد در شب جدائی
یاد

کنار زبان خاموشی شیوه خدا خوانی

از حصار گردونم شب دریچه ای
بگشا

گو رسد به حرگاهت ناله های
زندانی

گله اش به پیرامن زهره ام
چراند چشم

چند گو در این مرتع نی زنی
و چوپانی

ساحل نجاتی هست ای غریق دریا
دل

تا خراج بستانی زین خلیج طوفانی

وقت خواجه ماخوش کز نوای جاویدش

نغمه ساز توحید اند ارغنون
عرفانی

پوستر پسندم آنچه را جانان پسندد باباطاهر

اشعار عارفانه کوتاه

باباطاهر


یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و
هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

***

نگارینا دل و جانم ته دیری

همه پیدا و پنهانم ته دیری

نمیدانم که این درد از که
دیرم

همیدانم که درمانم ته دیری

***

خوشا آنانکه تن از جان ندانند

تن و جانی به جز جانان ندانند

بدردش خو گرند سالان و ماهان

بدرد خویشتن درمان ندانند

***

از آن روزی که ما را آفریدی

بغیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا بحق هشت و چارت

ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی

***

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به دریا بنگرم دریا ته وینم

بهر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان روی زیبای ته وینم

***************

ابوسعید ابوالخیر


یا رب مکن از لطف پریشان ما
را

هر چند که هست جرم و عصیان
ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج بغیر خود مگردان ما
را

***

وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا

***

ای دوست دوا فرست بیماران
را

روزی ده جن و انس و هم یاران
را

ما تشنه لبان وادی حرمانیم

بر کشت امید ما بده باران
را

***

یا رب ز کرم دری برویم بگشا

راهی که درو نجات خواهد مي باشد بنما

مستغنیم از هر دو دنيا کن
به کرم

جز یاد تو هر چه هست بر از
دل ما

***

ای در طلب تو عالمی در شر
و شور

نزدیک تو درویش و توانگر همه
عور

ای کنار همه در حدیث و گوش همه
کر

وی کنار همه در حضور و چشم همه
کور

***************

شاه نعمت‌الله ولی


از آتش دوست داشتن صنم دلکش ما

افتاده مدام آتشی در کش ما

پروانه پرسوخته ما را داند

تو پخته نه ای چه دانی این
آتش ما

***

عشقست که جان عاشقان زنده
از اوست

نوریست که آفتاب تابنده از
اوست

هر چیز که در غیب و شهادت
یابی

موجود مي باشد ز دوست داشتن و پاینده
از اوست

***

گفتم جنت مي گويند که بستان شماست

گفتم دوزخ مي گويند که زندان شماست

گفتم که سراپردهٔ سلطان دو
کون

گفتا که بجو در دل ویران شماست

***

اللّه یکی صفات او بسیاری

وز هر صفتی به عاشقی بازاری

یاری که به هر صفت ورا خواهد مي باشد
یار

یاری خواهد مي باشد چو سید ما باری

***

از جام و حباب آب می نوش

می‌ نوش چو عارفانه و می‌
پوش

گویی چه کنم چه چاره سازم

در راه خدا به جان همی کوش

***************

فیض کاشانی


ای حسن تو جلوه‌گر ز اسما
و صفات

روی تو نهان در تتق این جلوات

اندیشه کجا بکبریای تو رسد

هیهات ازین خیال فاسد هیهات

***

از دوست داشتن مجاز گویمت چیست غرض

زان چاشنی دوست داشتن حقیقیست غرض

از جلوهٔ حسن دوست در روی
نکو

تعلیم طریق عشقبازیست غرض

***

نی اهل دلی که بشنوم زو رازی

نی هم نفسی که باشدم دمسازی

کی خواهد مي باشد و کی که کنار پر و بال
فنا

در عالم لامکان کنم پروازی

گروه فرهنگ و هنر jahanehonar.ir

‘); d.write(‘

لینک مطلب

زیباترین اشعار عارفانه پارسی | jahanehonar.ir

منبع :setare.com
دنيا هنر

اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها : , ,

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز