امام حسين(ع):اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶
خانه » فیلم و سریال » دلنوشته های زیبای مادر مهربان به دختر بانو خانم
دلنوشته های زیبای مادر مهربان به دختر بانو خانم

دلنوشته های زیبای مادر مهربان به دختر بانو خانم

دنيا هنر:

دلنوشته های زیبای مادر مهربان به دختر بانو خانم

دلنوشته های مادر مهربان به دختر بانو خانم بدون شک زیباترین و عاشقانه ترین احساسات را به همراه دارند. زیباترین دلنوشته های مادر مهربان برای دختر بانو خانم را در jahanehonar.ir بخوانید.

دلنوشته های مادر مهربان به دختر بانو خانم به اشتراک گذاشتن احساسات پاک
مادرانه، جملات زیبای مادرانه، عاشقانه برای دختر بانو خانم و اشک‌ها و لبخندها هست. مادر مهربان از
تلخی و شیرینی زندگی برای دخترش می‌نویسد چون در وجود او خودش را می‌بیند. منتخبی
از دلنوشته‌های مادرانه برای فرزند دختر بانو خانم را در مطلب پیش رو بخوانید.

عکس روز مهم مادر مهربان و دختر بانو خانم نوزاد


<h2>دلنوشته های مادر مهربان برای دختر بانو خانم نوزاد</h2>

در روز مهم میلادت گویی دوباره زاده شدم. آن روز مهم همه گل‌ها برای
من می‌شکفتند…

فرشته کوچولوی روی زمین، سلام! در این صبح زیبا که صورت ماه
تو را بوسیدم، از این همه لطافت به وجد آمدم. در حالی که تو را در آغوش داشتم،
روبروی آینه ایستادم. به آینه نگاه کردم و زیر لب گفتم: «یعنی من واقعاً مادر مهربان شده‌ام؟»
همراه تعجب به خودم نگاه کردم. شخصيت‌ام خسته‌تر از گذشته به نظر می‌رسید. یک نگاه به
تو انداختم. نکند حضور تو باعث شده که پیر شوم؟ ولي نه! انگشت‌های ظریف و ناخن‌های
صورتی شکننده تو جوانه‌هایی هستند که نشان می‌دهند، روحم بهاری‌تر از گذشته هست.
چشم‌های تو چراغ‌هایی هستند که امروزم را و آینده‌ام را روشن می‌کنند. پیشانی بلند
تو اخبار از طالعی بلند می‌دهد.

اندکی بعد صدای گریه‌ات بلند گرديد و برای شیر دادن به تو
آماده شدم؛ آن‌وقت که شیره جانم را نوشیدی، همه چیز باورم گرديد. باورم گرديد که آری! من
هم مادر مهربان شده‌ام. آنچه سالها آرزویش را داشتم، مادر مهربان شدن خواهد بود. هرگاه مادرانی را می‌دیدم
که همراه دخترانشان حرف می‌زنند، می‌خندند، راه می‌روند و آنها را در آغوش می‌گیرند، دلم
می‌خواست من هم دختری داشتم. حالا ارزوی کوچک من در آغوشم هست.

تو را که توی تخت می‌خوابانم، سراغ کمد لباس‌ها می‌روم. لباسهای
شماره یک به همین زودی کوچک گرديد و باید آنها را کنار بگذارم. راستی کی بشود آن لباس
توری صورتی را که قبل از زادروز برایت خریده‌ام بپوشی، دست‌هایت را از دو طرف باز
کنی و ریزه ریزه برایم برقصی؟ از خیالش هم ذوق می‌کنم و لبخند بر لبانم نقش می‌بندد.
چه برسد به وقتی که واقعی، واقعیِ واقعی… آن وقت ذوق‌فوت نخواهم گرديد؟ کی بشود
لباس توری عروسی بپوشی و زیباترین…

چقدر حضور تو فکر و خیال‌های شیرین و امید و آرزوهای رنگی به
خانه ما آورد. ممنونم که به دنیا آمدی. ممنونم که طلوع کردی، تو که هم ماه هستی و
هم خورشید زندگی من.

عکس روز مهم مادر مهربان و دختر بانو خانم بچه


<h2>دلنوشته های مادر مهربان برای دختر بانو خانم در سن کودکی</h2>

لبخندهای تو معجزه هستند و صدای زیبایت برای من اکسیر جوانی
هست…

عسل من! به اتاقت می‌آیم. به میز تحریرت نگاه می‌کنم. گاهی وقتی
سرت را پایین می‌اندازی و سعی می‌کنی تکالیف مدرسه‌ات را انجام دهی، متوجه آمدن من
نمی‌شوی و من از این همه تمرکز شگفت‌زده می‌شوم. ناغافل سرت را بالا می‌آوری، مرا
می‌بینی و جدی و عبوس می‌گویی:«به من نخند!» نمی‌خندم. فقط ذوق می‌کنم از داشتن
همچون تو دختری که مایه افتخار و سربلندی من هست.

پرده‌ها را کنار می‌زنم تا نور خورشید را مهمان اتاقت کنم. عروسک‌هایت
را که گذاشته‌ای توی قفسه‌ها بر می‌دارم و می‌بوسم. چند وقت هست که به آنها دست
نزده‌ای؟ چند وقت هست که همراه دنیای خاله بازی خداحافظی کرده‌ای؟ چند وقت هست کفش‌های
پاشنه بلندم را توی اتاقت پیدا نکرده‌ام؟ چند وقت هست به من نگفته‌ای برایت کتاب منتشرشده
بخوانم؟ چند وقت هست که نگفته‌ای به من نگو عسل، بگو مربای هویج؟ چند وقت هست که
نگفته‌ای به من نگو خواب پرتقالی ببینی، بگو خواب شیرموزی ببینی؟ چند وقت هست پيش از اندازه
شده‌ای؟

امروز صبح قبل از رفتن به مدرسه، دندان شیری‌ات را که
افتاده خواهد بود، نشانم دادی و گفتی کاش جای آن زود دربیاید. بعد خواستی آن را توی
دستمال بپیچم و یادگاری نگه دارم. یادگاری چی؟ یادگاری از کودکی؟ این یعنی
خداحافظی همراه دوران کودکی و ورود به دنیای بالغ شدن؟ یعنی حالا پيش از اندازه شده‌ای و می‌توانی
آن دختری باشی که پای درد دل‌هایم بنشینی؟

می‌دانم! هنوز برای این حرف‌ها زود هست. اگرچه این روزها هم
به اندازه سن و سال خودت پيش از اندازه هستی، هروقت می‌خواهم کاری انجام دهم، دستم را می‌گیری
و می‌گویی:«بگذار من انجام بدهم.» عزیز دل مادر مهربان، کارهای نصفه و ناقصت را دوست
دارم. وقتی شیشه‌ها را به جای تمیز کردن، کثیف می‌کنی و رد پارچه نمدار روی آن می‌ماند.
از کار خوبت تشکر می‌کنم و شب وقتی که خوابیدی، از اول شیشه‌ها را پاک می‌کنم. بعد
می‌آیم پیشانی‌ات را می‌بوسم، ماه پیشانی من! تو میان خواب و بیداری لبخند می‌زنی
و آن وقت هست که
دوست دارم بنشینم و تا صبح
برایت بنویسم.

عکس روز مهم مادر مهربان و دختر بانو خانم نوجوان


<h2>دلنوشته های مادر مهربان برای دختر بانو خانم نوجوان</h2>

دخترم! از من که دور می‌شوی، قلبم همراه تو هست تا برگردی. تو
همراه دوقلب زنده هستی…

این روزها که تو را می‌بینم، یاد نوجوانی خودم می‌افتم. یاد
رابطه‌ای که همراه مادربزرگت داشتم. آنچه او از من می‌خواست گویی در هر لحظه مرا
کنترل می‌گرداند. شاید همان‌وقت‌ها به خودم گفته بودم:«من هرگز شبیه مادرم نخواهم گرديد».
امروز که همراه صدای بلند به تو گفتم:«کجا بودی؟» و تو عصبانی فریاد زدی:«هیچ‌جا!»
فهمیدم که چقدر شبیه مادرم شده‌ام. و تو چقدر شبیه من هستی. انگار خودم را پرورش
داده‌ام. تو هم بالاخره یک روز مهم از من دور می‌شوی، مادر مهربان می‌شوی، آن روز مهم به خودت می‌گویی:«من
هرگز مثل مادرم نخواهم گرديد!» مخالفت‌های دخترت را که دیدی، به حرف‌های من می‌رسی.

یادت هست روزی را که به بازار رفتیم؟ غمگین لبخند زدم و در
سکوت فقط سرم را تکان دادم. آن روز مهم مثل خیلی روزهای دیگر من همراه نظر تو مخالف بودم.
دوست نداشتم آن مدل روز لباس را بخری چون به نظرم برازنده تو نمی‌آمد.ولي بارها و
بارها به خودم قول داده‌ام که تو را درک کنم. تو را جوری تربیت کنم که مرا آن گونه
تربیت نکرده‌اند. سخت نگیرم. نظرم را به تو تحمیل نکنم. ولي باز هم تو راضی نیستی.
فکر می‌کنی که مادر مهربان خوبی نیستم و می‌توانستم بهتر باشم.

دوست ندارم احساساتت را از من پنهان کنی.از طرفی دوست ندارم
وقتی خودت چیزی نمی‌گویی من از آن صحبت کنم. هرچند مادر مهربان همراه یک نگاه همه‌چیز را می‌فهمد.
دلم نمی‌خواهد به آنچه در دل داری برچسب یک دوست داشتن بچگانه و خام و بیهوده بزنم. چیزی
نمی‌گویی و من از لبخندهایت موقعی که گوشی‌ات را نگاه می‌کنی، از گریه‌هایت و
روزهایی که کلافه دور خانه می‌گردی و روزهایی که می‌گویی همراه دوستم بیرون بودم و
اسم دوستت را به من نمی‌گویی، همه چیز را می‌فهمم. نگو این طور نیست و نگو از کجا
می‌دانی؟ فراموش نکن من روزگاری هم سن و سال تو بودم.

دختر بانو خانم عزیزتر از جانم! نیاز به کنایه نیست، مقام دوست داشتن
و دوست بودن را… آه! گلایه را کنار بگذارم. کاش می‌گرديد دور تو حصاری از خودم می‌کشیدم.

مجله jahanehonar.ir

‘); d.write(‘

لینک مطلب

دلنوشته های زیبای مادر مهربان به دختر بانو خانم

منبع :setare.com
دنيا هنر

اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها : , , ,

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز