نیکوترین عادت تفکر است و حکمت زاده تفکر.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
خانه » فیلم و سریال » دلنوشته هایی که «دوستت دارم» را فریاد می زنند
دلنوشته هایی که «دوستت دارم» را فریاد می زنند

دلنوشته هایی که «دوستت دارم» را فریاد می زنند

دنيا هنر:

دلنوشته هایی که «دوستت دارم» را فریاد می زنند

دلنوشته دوست داشتن عجیب بر دل می نشیند، چون همه ما طعم دوست داشتن را چشیده و از آن لذت برده ایم. دلنوشته های دوستت دارم را در jahanehonar.ir بخوانید.

احساس دوست داشتن از زیباترین و لذت‌بخش‌ترین
احساسات انسانی هست که تقریباً بیشتر انسان‌ها زمانی آن را تجربه و لمس کرده‌اند. آن
که دلنوشته می‌نویسد همیشه و کنار هر کلمه می‌گوید:
کاش یک وقت دلنوشته‌هایم را بخوانی تا بدانی چقدر دوستت دارم. در ادامه
تعدادی دلنوشته کنار عنوان دوست داشتن برای شما آماده کرده‌ایم.

عکس وقت قاصدک بارانی

دوست بارانی من!

تا به حال گفته‌ام که هرگاه گل اطلسی را می‌بینم یاد تو می‌افتم؟
و هرگاه بوی شب‌بوها به مشامم می‌رسد، دست‌های تو یادم می‌آید؟ کاش می‌نمودند دوست
داشتنت را در گدان بکارم تا هزار گل‌واژه محبت سبز شود.

تو را دوست دارم وقتی دست‌هایت یک‌رنگ بودن را نثار گل‌ها
می‌گرداند. وقتی همه گلفروش‌ها تو را می‌شناسند. دوستت دارم وقتی که هرچه گل تو کاشته‌ای
شاداب هست. گل‌ها معجزه‌های پیامبری مثل تو هستند که پیام و رسالتت تکثیر دوست
داشتن هست.

فقط گل‌ها معجزه دوست داشتنت نیستند. همین باران که
سال تا ماه هم نمی‌بارد، آهنگ بسيار زيبا دوستت دارم تو هست. صدای چک‌چک قطرات باران تو را
صدا می‌زند. بدان که تو را به‌اندازه تعداد قطرات باران دوست دارم.

امروز توی پارک قاصدکی دور و برم می‌چرخید. قاصد تو مي باشد؟
گرفتم، او را بوسیدم و بوییدم. توی گوشش گفتم:«بگو من نیز تو را دوست دارم.» فوت
کردم رفت بالا تا توی آسمان گم نمودند. بگو قاصدکی پشت پنجره اتاقت سرگردان نبود؟

می‌ترسم قاصدم توی باران خیس شود. قاصدم سرما بخورد. مثل آن
وقت که سرماخورده بودی و من همه تجربیات مادرم را کنار اطلاعات خودم و کتاب منتشرشده‌هایم روی
هم ریختم تا کاری کنم که حال تو زودتر خوب شود. وقتی نهایت تلاشم را به دستت دادم
و گفتم هدیه هست؛ تو لب و لوچه‌ات را آویزان کردی و گفتی:«آخر شلغم هم هدیه می‌شود؟»
می‌خواستم بگویم وقتی ران ملخ هم هدیه هست، شلغم هدیه نیست؟ آهسته گفتم:«بگذار پای
دوست داشتنی که آدم را به هر دست‌آویزی آویزان می‌گرداند تا فریادش بزند. ببخش
بدسلیقگی مرا…» بغض که کردم، گفتی:«خب من هم دوستت دارم.»

روزی که دوست داشتن ما آشکار نمودند، من چه خوشحال بودم! چه
سبکبار بودم. دیگر می‌توانستم نفس عمیق بکشم و کنار صدای بلند همه‌جا جار بزنم:«دوستت
دارم.»

عکس وقت راه رفتن روی جدول

بهترین دوستم!

دوستت دارم و دوست دارم اسمت را هزار بار صدا بزنم. دوست دارم مثل تو باشم تا به تو بگویم که دوستت دارم. راستی چرا ما شبیه هم نیستیم ولي یکدیگر را
دوست داریم؟ تو نشستن و کتاب منتشرشده خواندن را دوست داری، من راه رفتن و خیابان‌گردی را.

وقتی در سکوت کتاب منتشرشده می‌خوانی، اسمت را صدا می‌زنم، خواندن را
قطع می‌کنی و نگاهم می‌کنی:«جانم؟» منتظری که بگویم چه کار داشتم؟ می‌گویم:«می‌خواستم
بگویم…» آه چرا نمی‌توانم بگویم دوستت دارم؟ فقط توی چشم‌هایت نگاه می‌کنم و می‌گویم:«هیچی!
ادامه بده.»

می‌خواهم هر لحظه نزد تو باشم. هر ثانیه که می‌گذرد دلتنگ
دیدار تو هستم. از تو می‌خواهم دست در دست هم به خیابان برویم. 
تو را بیشتر دوست دارم وقتی تمام سنگفرش‌های خیابان را کنار هم قدم
می‌زنیم و همه جدول‌های کنار خیابان را به اتفاق حل می‌کنیم.

آن وقت جدول‌ها را حل
می‌کردیم. نه تو جلو می‌زدی و نه من. قدم به قدم هم‌قدم بودیم که یک‌دفعه ایستادی
و گفتی:«دوستم داری؟» کنار چشم‌های از تعجب گرد نگاهت کردم. گفتی:«چشم‌هایت را برای
من درشت نکن. جواب بده!» راهم را کشیدم و رفتم. چند قدم که رفتم و دیدم نمی‌آیی
برگشتم، گفتم:«بله! ندانستی این همه جدول که حل کردیم جواب خانه به خانه‌اش دوستت
دارم مي باشد؟» دویدی و گفتی:«چرا! بیا تمام جدول‌های دنیا را حل کنیم.» در امتداد
خیابان روی جدول‌ها راه رفتیم تا دوستت دارم را روی همه جدول‌ها بنویسیم. تو را دوست،
دوست، دوست، دوست، دوست… دارم
.

عکس وقت دوست داشتن در خون

دوست‌داشتنی‌ترین من!

ما چرا کنار دیگران دوست می‌شویم و آنها را دوست می‌داریم؟
دوستی چه هنری داشته باشد غیر از اینکه گاه و بیگاه ما را دلتنگ کسی گرداند؟

از من می‌پرسند: چرا این همه تو را دوست دارم؟ نمی‌دانم این
حس از کجا آمد. پس سکوت می‌کنم ولي سکوتم فریاد می‌زند که تو را دوست دارم.

از من می‌پرسند: چرا تو را دوست دارم؟ می‌خواهم تو را به
همه آنها بشناسانم. خوبی‌هایت را واو به واو شرح دهم و اینکه ظاهر، پول و هیچ کدام
از مادیات نمی‌تواند دلیل دوست داشتن مي باشد.

دوست داشتن تو، ورای همه مسائل مادی از روزنه‌هایی به وجودم
وارد نمودند. نمی‌دانم روزنه‌های کدام طرف قلبم گشوده نمودند و دوستی تو از کدام دهلیز
وارد نمودند. همه فضای قلبم از تو پر نمودند تا جایی که کنار ضربان قلبم توی رگ‌هایم به چرخش
در‌آمدی و من محجوبانه تو را در رگ‌هایم، در تپش‌های قلبم و در نبضم مخفی کردم. من
تو را همین‌قدر محجوب، دوست دارم.

حالا بگو دوست داشتن چیست؟ همین که وقتی یکدیگر را می‌بینیم
خوشحال می‌شویم. می‌توانیم همه حرف‌هایمان را به هم بزنیم. می‌توانیم ساعت‌ها خیره
به چشم‌های همدیگر شویم، آنقدر خیره تا بالاخره صدای خنده یکی‌مان همه‌جا را پر
گرداند. وقتی کسی را که دوست داریم، به او دروغ نمی‌گوییم، غرورش را نمی‌شکنیم، به
هرچه که او دوست داشته باشد احترام می‌گذاریم، او را به باد نقدهای بی‌رحمانه نمی‌گیریم.
در کارهایش به او کمک می‌کنیم و هرگاه غمگین هست، غم را از خاطرش می‌زداییم. از اشتباهات
او می‌گذریم؛ این‌ها دوستی می‌آورد و تو همه این‌ها را یکجا داشتی.

از من می‌پرسند: چرا دوستت دارم؟ جواب می‌دهم: به خاطر همه چیز…

عکس وقت هدیه دادن گل

دوست بهشتی من!

دوستت دارم و سال‌ها دوستت داشتم و از دوست داشتنت می‌هراسیدم. دوستت داشتم و به کنایه می‌گفتم: «د.د.»

یک وقت گفتم:«د.د.» و تو لبخند زدی و لبخندت چقدر دوست‌داشتنی
مي باشد. گفتم:«د.د. لبخندت را…» و تو چشمانت برق زد و من گفتم:«و د.د. برق چشمانت
را…» دستانت را به دادن هدیه‌ای به طرف گرفتی و من قانون د.د. مخفف را فراموش
کردم. کنار هیجان گفتم:«و دوست دارم دستانت را…»

و من برایت از هراسم از دوست داشتن و دوست داشته شدن گفتم:«مگر
می‌شود انسانی را این همه دوست داشت؟» و تو گفتی:«می‌شود. یحبهم و یحبونه! یعنی
دوست داشتن از خدا شروع شده هست. خدا آنها را دوست می‌داشته باشد و آنها هم خدا را دوست
می‌دارند. فراموش نکن اول خدا دوست داشته باشد و بعد ما…»

می‌خواستم بیشتر از این دوست
داشتن ناب بگویی. دنبال واژه می‌گشتم. سکوت را شکستی و گفتی:«ببین! خودش گفته
مردان و زنان مؤمن دوست و یار یکدیگر هستند. بیا نترسیم از دوست داشتن.» نسیم
بهاری صدایت را به همه‌جا پراکند و من گفتم:«دوست خوبی هستی. کنار حرف‌هایت همیشه
خدا را به یادم می‌آوری.» خندیدی و گفتی:«خدا را یا دوست داشتن را؟»

هر دو را به
یادم آورده بودی. مثل همیشه. ولي اینکه دوست داشتن را به یادم بیاوری، نیاز به
کلمه نداشت. کلماتت بوی بهشت می‌دادند.

گفتم:«و بهشت؟» گفتی:«و بهشت جایی هست که
دوست‌های گم‌شده هرکس را به او برمی‌گردانند.» حالا که سال‌هاست تو را ندیده‌ام، هر وقت این جمله را تکرار می‌کنم:«در بهشت دوستانم را به من برمی‌گردانند.»

گروه فرهنگ و هنر jahanehonar.ir

‘); d.write(‘

لینک مطلب

دلنوشته هایی که «دوستت دارم» را فریاد می زنند

منبع :setare.com
دنيا هنر

اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها : ,

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز